
Me ! | Archives | ||||||||
My friend
| My PoSts |
|
| وقتی رفتیم دریا شنبه شب بود البته ی بارم چهارشنبه رفتیم ساحل آرام تو چالوس...من از بچگی شمال زیاد رفتم دریا هم کم ندیدم اما این سری همه چی ی جوری بود . . . ی جورِ بد . . . من بودم و مهناز که 23 سالشه و اون یکی مهناز که 30 سالشه عروس {به عبارتی} خالم ما دستای همُ گرفتیم و رفتیم تو آب و نزدیک ساحل نبودیم که زانو زدیم تو آب . . . دلم گرفته بود بغض کرده بودم نمیخواستم جلو اونا گریه کنم . . . حرکت ماسه هارو قشنگ تو لباسام حس میکردم دستاشونُ ول کردم و ازشون جدا شدم خیلی جلوتر رفتم آب رسید تا گردنم باید برمیگشتم چون همه داد میزدن برگرد . . . موج که میومد سعی میکرد منُ به عقب برگردونه اما من محکم وایساده بودم تا نذارم منُ تکون بده اما نشد . . . هرکاری کردم بازم نشد اون وقت به خیلی چیزا پی بردم پیش خودم گفتم این دریا مثل مشکلات ماست و موج ها درد و غم هامون هستن که مارو تکون میدن اگه بخوایم بیشتر درگیرشون بشم اگه عظیم باشن اگه جلوتر پیش بریم توی موج یعنی غم هامون غرق میشیم من خیلی وقته که غرق شدم . . . من خواسم مقابله کنم اما نشد خواستم شاد باشم با خنده حرف بزنم هی تو نگام اخم نکنم رفیقامو طرد نکنم با دورو بریام بد رفتار نکنم اما نشد. . . هیچ وقت تو زندگیم تو این سالا اونطوری دلم نگرفت که اون شب تو دریا گرفت . . . ی حال خیلی بدی داشتم هی آروم آروم گریه میکردم ام باز آروم که نمیشدم هیچ بدترم میشد حالم. انگشترمُ آب برد . . . قشنگ وقتی از انگشتم در اومد حس کردم . . . انگشترم قیمتی و با ارزش بود اما اصن اهمیت ندادم . . . پیش خودم گفتم چند در صد از این آدمایی که تو دریا غرق میشن به خواست خودشون بوده . . . فکر احمقانه ای بود . . . بخاطر همین گفتم شاید من اولین نفر باشم که یدفعه دست بابامو حس کردم که منو برگردوند گفت چرا اینجوری میکنی دختر مگه نگفتم برگرد مگه نگفتم دور نشو و ازین حرفا اون شب تو دریا خیلی با خدا حرف زدم . . . خیلی باهاش دردو دل کردم خیلی ازش کمک خواستم . . . من دختر ازون دسته دخترای غم مرده نیسم که هی هوس خودکشی کنم و این حرفا نه اصلا اینطوری نیسم هیچ وقت فکر خودکشی نزد به سرم اگرم اون شب گفتم اولین نفر بخاطر این بود که ی وقتایی برا آدم مهم نیس برگشتنش به زندگی ی وقتایی خیلی چیزارو بیهوده حس میکنه و اگه بدونه که داره غرق میشه واسش مهم نیس یعنی تلاش نمیکنه که برگرده تلاش نمیکنه که زنده بمونه من ی بار خدا امتحانم کرد دید که من کم جونمُ دوست ندارم . . . این مال اون موقع بود چون من الان حس میکنم که واقعا دوست ندارم . . . اما با این حال میدونم که موقعیتی دارم که پیروز این جنگ میشم . . . جنگی که ی طرفش منم ی طرفش تمام دنیا که دست به دست هم میدن تا منُ نا امید کنن . . . اما حالا حالا زوده که من نا امید شم . . . پس باز میجنگم . . . نظرات شما عزیزان: ![]() برچسبها: |